افکار من توی یک اتاق خالی
چهارشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٩ :: ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : حسین صیدلو      

به نام تک دانشجوی قلبم

چه شب ها تا سحر نام تو را از دل بر کردم

دلم را با جنون بی کسی ها اشنا کردم

نفهمیدم چه رنگی دارد این شب های تنهایی

که قلبم را فقط با خاطراتت مبتلا کردم

 

چه کسی بود در قلبم شبیه کوچه ی برفی

به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم

نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه

تو را من در ته این کوچه ی برفی رها کردم

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱ تیر ،۱۳۸٩ :: ٥:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : حسین صیدلو      



 

منم اون غزل فروش در به در      هم از زمین هم از زمونه بی خبر


پیرهن سیاه پوشیده اسمون           عزا داریم چشم خیرم به خزون


گریه هام واسه این دله میره         از خیال به زیر آب مثل جزیره


ما لیاقت بهارو نداریم                 جای بارون تو زمستون می باریم


دل تنگ قصه گوی قصه ها         واسه خش خش خزون بی صدا


واسه خونه دوشی غزل فورش      واسه یه احساس یه رود بی خروش


آرزوی نا امید صد تا برگ           واسه بوسیدن پیشونیه مرگ

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٩ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : حسین صیدلو      

 

 

سفر بخیر غریبه؛سفر بخیر مسافر

             خبر بده به بارون؛ غم زده ام مسافر 

                    خدای با وفایی؛پشت و پنات همیشه  

                             مرگ غزلهام رسید؛ کاش می دیدی مسافر

 

غریب شدن تو باغچه؛ گلای یاس و پیچک

              بارون می زد به شیشه؛ در به درم مسافر

                      گنجشککا می خونن؛  ستاره ها می دونن

                             که کوله بار عشقو؛  مجبوری بست مسافر

 

امون نداد بخونم؛ بغضی که تو گلوم بود

           داد بزنم خدایا؛ محاله بی مسافر

                     یه شب دیدم که حسرت؛  در می زنه به کلبه

                         می گفت منو فرستاد؛ پیش چشمات مسافر

 

حسرت چه با صفا بود؛ موند تو دلم همیشه 

        نیا که دیگه دیر شد ؛خزون رسید مسافر

                  تا وقتی زنده بودم؛به انتظار نشستم

                           دعام همیشه این بود؛ سفر بخیر مسافر

 

یادت باشه یه روزی برگشتی پیش قلبمفرشته

                                                 یه شاخ گل بزاری رو قبر من مسافر  فرشته

 



موضوع مطلب :
جمعه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٩ :: ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : حسین صیدلو      

 


     کلاغ سیاه قضه مون رفت و به خونش نرسید

       همه چیزو کنار گذاشت پیشونیه عشقو بوسید

منم اون کلاغ مشکی ،مردم از دوریه عش

  توی قلب ساده ی من سرنوشتمو نوشتی

  تنهام گذاشتی تو قفس ،بی همدم و بی هم نف

    توی این دیار غربت ، کم اورودم تو نفس   

نرو که تنهایی نمی شه،دلم نمی خواد که جدا شه

        می ری و دیگه نمی یای تنها می شم واسه همیشه

    تو برام خواب و خیالی ، آرزو های محالی

    تو ی پاییز برگام،تو برام فصل بهاری

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٩ :: ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : حسین صیدلو      

الو … الو… سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .

بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .

کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اشک غلطید وباهمان بغض گفت :

اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم

میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…

چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت

دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار  داشتم؟

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .

مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:

آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…

کاش همه مثل تو به جای خواسته

 های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو  کوچک است

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

 




موضوع مطلب :
 
درباره وبلاگ
حسین صیدلو

نام : گمنام شهرت: سرگردان محل صدور: فراموش شده محل تولد: محراب غم شماره شناسنامه: بی مفهوم محل سکونت: شهر مکافات درد: عاشقی محکوم: به زندگی نوع زندگی: فلاکت بار جرم: به دنیا امدن ادرس: چهار راهع تنهایی -خیابان بدبختی - کوی غربت
موضوعات
 
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed